تبليغاتX
باران که می بارد تو می آیی


باران که می بارد تو می آیی

به نام او که من را با تمام شعرهایم می سراید

سلام

دیگه حوصله ای برام نمونده که خرج وبلاگ کنم...

خداحافظ همه

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط مهسا| |

"میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک"

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط مهسا| |

آخه قربونت برم نمیذاری حرف بزنم........... صبر رو یادم بده


نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط مهسا| |

آیا این است آنچه میخواستیم؟؟

می خواستیم برای خود دنیایی بسازیم بی پروا، بی فریب، بی ریا

می خواستیم سر به هیچ کوه وبیایانی نگذاریم، بمانیم اینجا و بگوییم آری!

می خواستیم آرام باشیم، داغ نکنیم، نرسد روزی که کاسۀ صبرمان لبریز شود...

می خواستیم برای خود باشیم نه دیگران

می خواستیم نفسی بکشیم از عمق وجود و هوایی تازه کنیم

می خواستیم بگوییم ما حق خوب زیستن داریم، نه خوب سرکوب شدن

می خواستیم نشود آنچه شد، نشود آنچه نمی خواستیم

چه امیدی به فردا می ماند، من خسته ام، حالم بد می شود از هرچه دروغ، هرچه فریب

آهای آدمهایی که به دوستی یک نقاب بر صورت کشیده دل می بندید... نمی بخشمتان


نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط مهسا| |

"کتاب کشتی پهلو گرفته نوشتۀ سید مهدی شجاعی که بخشی از اون رو به نظم درآوردم"

گریه بس! ای نورهای چشم من

ناله بس! چون می رود صبرم زتن

بر شما محنت فراوان می رود

صبر باید! غم شتابان می رود

غصه هایت دلبرم بی انتهاست

روزگارتو حسن جان! پُر جفاست

جامۀ مظلومیت بر جان تو

من فدای غربت پنهان تو

تا ابد اشکِ زمینی و زمان

ای حسینم! ای شه لب تشنگان

زود باشد ناله ات دُردانه ام

جان به قربان گل یکدانه ام

این زمان اندوه را پایان دهید

شادکامی مرا سامان دهید

روز میلادم زمان درد بود

بر من خشکیده باریدن چه سود

اشک را از چشم هاتان بسترید

بغض را از سینه هاتان بر کنید

پیش ازین لرزیده پاهای علی

صبرتان باشد تسلای علی


نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط مهسا| |

فاطمه(س)... افتخار محمد(ص)

فاطمه(س)... پارۀ جگر محمد(ص)

فاطمه(س)... آرام محمد(ص)

فاطمه(س)... ام ابیها

فاطمه(س)... تبسم لبان علی(ع)

فاطمه(س)... التیام بخش جگر دندان خوردۀ علی(ع)

فاطمه(س)... عصارۀ مظلومیت علی(ع)

فاطمه(س)...اشک علی(ع)

فاطمه(س)...قلب علی(ع)

فاطمه(س)... شیرۀ صبر حسن(ع)

فاطمه(س)... مظلومیت حسن(ع)

فاطمه(س)... فریاد حسن(ع)

فاطمه(س)... بنیانگذار قیام حسین(ع)

فاطمه(س)... ظهور جلوۀ حق در کربلا

فاطمه(س)... جذبۀ حسین(ع)

فاطمه(س)... حلاوت شهادت حسین(ع)

فاطمه(س)... قدرت گامهای حسین(ع)

فاطمه(س)... پیام زینب(س)

فاطمه(س)... زینب(س) کربلا

فاطمه(س)... جام صبر زینب(س)

فاطمه(س)... بزرگترین فلسفۀ آفرینش

فاطمه(س)... بهانۀ خلق

فاطمه(س)... پاکی به ودیعت گذاشتۀ خدا

فاطمه(س)... مظهر عطوفت خدا

فاطمه(س)... اذن دخول بهشت

فاطمه(س)...






نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط مهسا| |

نوشتم....

چه غریبانه درین همهمه سرگردانم

من ازینجا دورم

کوله بارم بستهست

دل من روشن به آخر راه

لحظۀ رفتن شد

من به دنیای خودم می کوچم

بار من عشق، صفا، آینه است

حرف من دور شدن از دل غم

راه من رفتن تا اوج خداست

منِ فانوس بدست

راه را می سپرم

آیه های رحمت بر سرم می بارد

من سبکبال شدم

حال پرواز چه شوری دارد!

آه! ای خالق من

تو چه زیبا به من آموخته ای

اینچنین بال گشودن تا اوج

اینچنین بی تابی

به تماشای تو می آیم نور

به تماشای تو می آیم عشق

مژدۀ دیدارت به پر و بال من رنگ ایمان داده

به دلم عشق، به چشمانم شوق

من به دنیای خودم می آیم

به ملاقات تو

ای همه نور و نور و نور و نور


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط مهسا| |

چیزی درونم فریاد میکنه، چیزی شبیه صدای ناقوس کلیساها، چیزی که میخواد بیدارم کنه، اون صدا کار خودش رو میکنه و من گاهی فکرمیکنم دیوونه شدم. خیلی سریع اتفاق میافته اما یادگاریش برای مدتها میمونه. روزهایی پر از اضطراب و نگرانی رو سپری میکنم اما این صدا، آرومترین لحظه ها رو بهم هدیه میکنه. زبونم بسته ست، اونقدر همه چیز عادی میگذره که وقتی از بیرون به خودم نگاه میکنم، نمی تونم باور کنم این منم. زندگی فوق العاده ست وقتی حس میکنی نیرویی داری که حمایتت میکنه تا کم نیاری. همه چیز عالیه وقتی آرومترین لحظه ها رو میگذرونی.

میدونم این من نیستم که اینقدر مقاوم شدم، لااقل کسی شدم که هیچ وقت نبودم و اگه یک لحظه، فقط و فقط یک لحظه اون صدا رو نشنوم، سقوط میکنم. قشنگترین روزها برای من روزهاییه که میگذرونم. انگار اون صدا حتی با من حرف میزنه، حتی گاهی بجای من حرف میزنه، بجای من قدم برمیداره.

خیلی وقته که کنارمه، توی وجودمه. نه فقط جسمم، که روحم خونه ی این صدای عزیزه. چقدر زیباست دل سپردن و چشمها رو بستن. چقدر عالیه بی اختیاری محض زمانی که کسی بجای من همه کار میکنه. از بزرگی و مهربونیش همین بس که دل کوچیک من رو طاقت میاره و پیشم میمونه. این صدا، صدای عشقه و من عاشق این صدام ، صدایی که صدای خداست.
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط مهسا| |

دختر کوچولو که با همۀ شوقش به باباش التماس میکنه: "بابا جون خواهش میکنم، قول میدم این دیگه آخرین باره که سوار سرسره میشم". بابای مهربون که توی نگاهش فقط عشق موج میزنه: "باشه عزیزم، بذار کمکت کنم".

دختر کوچولو که پرندۀ خیالش اونو میبره به آسمونها، فکر میکنه بال درآورده و داره پرواز میکنه، روی بلندترین پلۀ سرسره که ایستاده، فقط میخنده. به هیچ چیز فکر نمی کنه جز اینکه از اون سر بخوره و جریان رو تجربه کنه.

بابای مهربون پایین سرسره ایستاده و نگرانی و خوشحالیش رو بهم پیوند زده تا دخترکش بی خطر به بازیش ادامه بده.

دختر کوچولو که خیلی دلش میخواد دوباره ازون سرسره بره بالا، به بابای خسته ش نگاهی میکنه و دستش رو میگیره:" باباجون بریم، باباجون میشه برام یه بستنی بخری؟ آخه میدونی خیلی دلم بستنی میخواد" بابای مهربون میخنده.

توی راه، دختر کوچولو با همۀ وجودش از اینکه چقدر بهش خوش گذشته میگه و اینکه تو تمام دنیا بابای مهربونش بهترین باباست. اون خوب میدونه که عشق یعنی بابا. اون میدونه که وقتی دستای گرم بابا میون دستاشه، انگار همۀ زندگی همون جا همون لحظه جریان داره. برای دختر کوچولو یه بستنی یعنی یه دنیا عشق. چطور میتونه شاد نباشه، بالا و پایین نپره، نخنده، وقتی کنار فرشتۀ مهربونیهاست. تموم ثانیه ها برای دختر کوچولو قد یه سال ارزش داره، وقتی بابای مهربونش بغلش میکنه تا بخوابه که خستگی قشنگ روزش رو توی آغوش بابا بدر کنه. چقدر سخته شبایی که بابا رو نمی بینه، میره تو دفترش یه نقاشی میکشه از یه دختر کوچولو که منتظره باباش بیاد خونه، چقدر دلش برای باباش تنگ میشه شبایی که اون نیست تا براش قصۀ آقا خرگوشه رو بگه که میرفت جنگل واسه بچه هاش هویج بیاره. چقدر توی اون شبا دلش میخواد دستای بابا رو بگیره و به شعری که براش میخونه گوش کنه"من کرم شب تابم، روزا من میخوابم، شبا من میتابم....".

دختر کوچولو آرزو میکنه یه روزی برسه که بابای مهربونش شبکار نباشه. یه تابلوی سفید و صورتی از حضرت مریم (ع) بالای سرشه که هروقت آرزویی داره بهش میگه بعدم چندبار تابلو رو تکون میده که یعنی" من دارم به حرفات گوش میکنم"؛ به اونم آرزوش رو گفته، کاش به آرزوش برسه.

حالا دختر کوچولو بزرگ شده...خیلی. حالا آرزوش هم بزرگ شده، آرزو میکنه یه روزی برسه که بابای مهربونش اینقدر ازش دور نباشه. کاش به آرزوش برسه و برگرده کنار خونواده ش...برای همیشه.

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط مهسا| |

برای اونهایی که نمی دونند کجا هستن؟!!..................................................................

چه بلایی داره سرمون میاد، ما داریم کجا می ریم، تا کی میخوایم برای هم نقش بازی کنیم، تا ابد؟

چرا گاهی نمی شینیم و به خودمون فکر نمی کنیم؟! مرزهای بینمون شکسته شده، طاقتهامون کم شده، خودمون داریم خودمون رو نابود می کنیم. تعبیر عشق برای ما هوسه، تعبیر مهربونی تظاهره، تعبیر خوبی دوروییه، تعبیر صداقت دروغ مصلحتیه، تعبیر زندگی لذته.

برای هم یادگار نمی مونیم اگه این تعبیرها رو از بین نبریم. میشیم یه عکس میون یه آلبوم خاک خورده که هیچ وقت به یاد کسی نمی افته سراغی ازش بگیره. زندگی رو بخاطر نعمتهاش میخوایم اگه روزمون رو به امید لذتی بگذرونیم. شهامت گفتن حقیقت رو پیدا می کنیم اگه بتونیم برای خودمون پلی بسازیم بسمت خدا. راستی و درستی اساس هر آدمیه، فراموشش کردیم. فراموشش کردیم چون فکر می کنیم اینها اساس عقب موندگیه.

چقدر بی ارزشیم اگه درست زندگی نکنیم. مگه از ما چی می مونه؟! کی میدونه فردا روی زمین پا میذاره. خاکستریم وقتی آتیش بدیهامون دامن هم رو میگیره. نابودیم وقتی کمر به نابودی هم می بندیم.

شعرهامون تکراریه، قصه هامون بی نتیجه. حرفهامون بی آهنگه، کارهامون بی اثر، وقتی خودمون هنوز درگیر چه کنم های امروز و فرداییم.

تا کجا این بیهوگی رو دنبال خودمون بکشیم... کاش برای یک لحظه به فردایی فکر کنیم که ممکنه هیچ وقت نیاد. اونوقت شاید غبارروبی کنیم روح زمستونی سردمون رو.



نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط مهسا| |


Design By : Night Skin